زائربقیع
[مدیر اصلی]
سایت هیئت محبان امام حسن مجتبی علیه السلام زاهدان.این سایت به حول قوه خدا و به كمك آقام كریم اهل بیت علیه السلام در تاریخ 17/12/1384افتتاح شد كه بحمد خدا تا كنون در مسیر راهی كه داشته موفق بوده .این سایت متعلق به هیئت محبان امام حسن مجتبی علیه السلام زاهدان می باشد.این سایت آمادگی خود را برای تبادل لینك با ولاگ های ارزشی و مذهبی دارد.یاحق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون
::
كلوپ هیئت محبان امام حسن مجتبی زاهدان
[-]
::
کریم اهل بیت
[-]
::
موسسه آسیب های اجتماعی ستایشگران{ مشاوره پزشكی اعتیاد ایدز بیماری هاو..}
[-]
::
عرشیان خاك نشین {شهید بصیری}
[-]
::
اولین وبلاگ تخصصی حضرت معصومه س {کریمه اهل بیت }
[-]
::
لینک باکس کریم اهل بیت
[-]
::
تنها ترین سردار
[-]
::
آموزش تصویری رساله توضیح المسایل
[-]
::
مجموعه تصویری داستانهای شگفت ویژه موبایل
[-]
::
مجموعه كامل ادعیه ویژه موبایل
[-]
::
فیلم و صوت سیاحت غرب
[-]
::
كلیپ های مذهبی موبایل
[-]
::
نرم افزارهای اسلامی موبایل
[-]
::
نرم افزارهای موبایل
[-]
::
تم های مذهبی موبایل
[-]
::
مرحوم آغاسی
[-]
::
عبدالرضا هلالی
[-]
::
حمید علیمی
[-]
::
دانلود مداحی و عکس از سید محمد جواد ذاکر
[-]
::
دانلود مداحی
[-]
پیامک و اس ام اس ویژه شهادت حضرت علی علیه السلام

برای دیدن پیامک ها به ادامه مطلب بروید
التماس دعا
قال الحسن(ع): و اذا أردت عزّاً بلاعشیرة و هیبة بلاسلطان فاخرج من ذلّ معصیة الله الی عزّ طاعة الله عزّوجلّ
امام حسن(ع): اگر خواهان عزتی بی آن که خویشاوندانی داشته باشی و هیبت خواهی، بی آن که فرمانروائی داشته باشی، از ذلت نافرمانی خدای سبحان بیرون شو، و به عزت فرمانبری از او، پناه بر
یا حق امام حسن مجتبی علیه السلام پشت وپناه تون

جلوی خانه ایستاده بودم. مثل همیشه نفس هایم به شماره افتاده بود. اضطرابی نه از ترس و دلهره بلکه از شوق دیدار بر دلم حاکم شده بود. آرام در را به صدا در آوردم. وارد شوید. در را گشودم، به داخل خانه رفتم. ام سلمه هم بود. سلام کردم. هر دو برخاستند. در کنارشان نشستم. چشم از چشم پیامبر بر نمی داشتم. او نیز در چشمانم زل زده بود. مدتی گذشت. کم کم اشک در چشمانش حلقه زد داغ شده بودم. سرم را پایین انداختم رو کرد به ام سلمه: ام سلمه آیا تو این مرد را می شناسی؟ ام سلمه نگاهم کرد لبخندی زد و عرض کرد : آری ولی مشتاقم از شما بیش تر بشنوم. نگاهم کرد. نفس هایم به سختی بالا می آمد. او برادر من است. خلق و خوی او مثل من و گوشت و خونش از گوشت و خون من است. او گنجینه ی علم من است . ام سلمه گوش کن و شاهد باش و شهادت بده که اگر کسی هزار سال خداوند را بین رکن و مقام عبادت کند ولی با کینه ی او به ملاقات خدا بشتابد ، خداوند او را با صورت به آتش می افکند . علی پرچم هدایت و پیشوای اولیا و نور راه فرمان برداران من بوده و او همان کلمه ای است که پرهیزکاران پیوسته با اویند . اگر تمامی مردم بر دوستی علی جمع می شدند ، خداوند آتش جهنم را خلق نمی کرد ... آری آن زمان اصلاً جهنمی نبود . آهی کشید... عرق شرم رویم نشسته بود. خداوندا، پیامبرت و محبوب ترینت این گونه از من می گوید . لرزشی تمام وجودم را گرفته بود نه از دلهره که از اشتیاق شنیدن صدای محبوبم .
ام سلمه ، خداوند برای برادرم علی فضایل بی شماری قرار داده که اگر کسی از روی اعتقاد یکی از آن فضایل را بیان نماید خداوند تمامی گناهان گذشته و آینده اش را می بخشد . ام سلمه نسبت علی به من مانند نسبت سر من به تن من است.
سرم را بالا آوردم ام سلمه گریه می کرد. پیامبر با اشک جاری به من زل زده بود. ای علی اگر کسی به اندازه ی نوح خدا را عبادت کند و به اندازه ی کوه احد طلا داشته باشد و در راه خدا انفاق کند و هزاران بار پیاده حج کند و آنگاه در مکه بین صفا و مروه مظلومانه کشته شود ولی ولایت تو را نداشته باشد ، بوی بهشت به مشام او نخواهد رسید . و هرگز وارد بهشت نخواهد شد . ای علی تو آقای دنیا و آخرت هستی . علی جان تو بهترین شخص هستی برای جانشینی من؛ ای علی تو محبوب منی و...
پیامبر آن قدر گریست که محاسنش تر گشت. اشکم را پاک کردم . بغض راه گلویم را بسته بود. نفس تازه کردم و گفتم سپاس خدای منان را که مرا نعمت اسلام بخشید و قرآن را به من آموخت و دوستی مرا از سر احسان و فضل به دل پیامبر اکرم خاتم رسولان و سرور پیامبران انداخت... و خود را در آغوش محمد یافتم.
منبع: مجله آشنا
تنظیم: گروه دین و اندیشه تبیان

پس از آنكه امام حسن مجتبی (ع) در مدینه (بوسیله زهری كه معاویه فرستاده بود) به شهادت رسید، معاویه در مراسم حج شركت كرد، و سپس به مدینه آمد، تصمیم گرفت بالای منبر رود و در حضور اصحاب و مسلمین به لعن و ناسزاگوئی به ساحت مقدس علی (ع) بپردازد. به او گفته شد كه سعد وقاص در مدینه است و به این كار راضی نیست ، او را نزد خود حاضر كن و به این كار راضی كن . معاویه ، سعد را نزد خود طلبید و جریان را به او گفت ، سعد گفت : اگر در مسجد ، علی (ع) را لعن كنی ، من از مسجد خارج می شوم ، و دیگر به مسجد باز نمی گردم ، معاویه از تصمیم خود منصرف شد. وقتی كه پس از مدتی ، سعد وقاص از دنیا رفت ، معاویه بر بالای منبر، علی (ع) را لعن كرد، و به كارگزارانش دستور داد كه آن حضرت را بر بالای منبر، لعن كنند، آنها دستور معاویه را اجرا نمودند. امّ سلمه (همسر نیك پیامبر (ص)) برای معاویه نامه نوشت كه : شما با این كار، خدا و رسولش را لعنت می كنید، زیرا شما وقتی علی (ع) را لعن می كنید، در حقیقت آنكس را كه علی (ع) را دوست دارد نیز لعن می كنید، و من گواهی می دهم كه خدا و رسولش ، علی (ع) را دوست می داشتند، ولی معاویه به سخن امّ سلمه ، اعتنا نكرد.
داستان دوستان/محمدمحمدی اشتهاردی

با ابوسفیان و عباس مشغول گفتگو بودیم مثل هر روز و همیشه در مورد تجارت و بازار و کار و کاسبی سرگرم بودیم که سه نفر وارد شدند و کنار کعبه ایستادند. یک مرد، یک نوجوان و یک زن. اعمالی را انجام می دادند که تا به آن روز ندیده بودم اول تعجب کردم، بعد خنده ام گرفت و گفتم این سه تن کیستند؟ این چه اعمال جدیدی است؟
گفت: آیین جدیدی است میبینی؟
آنکه جلو ایستاده است محمد پسر عبدالله است. آن زن دختر خویله خدیجه است. و آن نوجوان علی پسر ابی طالب است.
گفتم چه می کنند؟
گفت نماز می خوانند . دینی آمده است که تنها این سه تن به آن پایبندند.
خنده ای کرد و ادامه داد: آری! خدایی ظهور کرده است بر کل زمین که فقط این سه تن به آن ایمان دارند ، اکنون هم نماز می خوانند. به آن کودک نگاه کردم؛ خیلی آرام مشغول نماز خواندن بود. گفت: من نمی دانم آن نوجوان دگر چه میکند؟ او الان باید بازی کند، او را به نماز خواندن چه کار ...
نوسنده: سید ابراهیم پیشکار

زهرا جان تا به حال نشده چیزی از من بخواهی و این مرا می آزارد و شما راستی چرا چیزی از من درخواست نمی کنی ، چرا چیزی از من طلب نمی کنی . مگر من شوی تو نیستم ؟
با چهره ای پرسش گر و معصوم منتظر پاسخ است که این گونه میشنود : علی جان تو دریچه همه ی نعمت های الهی هستی . من هر چه خواستم ، تو بر من و فرزندان من ارزانی داشته ای، علی آرام نمی گیرد و باز اصرار می کند . آن قدر می گوید که همسرش سر به زیر و مملو از حجب و حیا می گوید : چند وقتی است که انار می خواهم ، البته اگر نتوانستی به خودت زحمت نده ...
جمله ی آخر را نشنیده و از خانه بیرون زده. به بازار می رود، ولی آخر الان که فصل انار نیست. هیچ اناری یافت نمی شود. به سختی از یک کاروان که تازه از راه رسیده اناری میخرد و به سمت خانه می آید. در دلش غوغایی است. بر لبانش لبخندی حاکی از شوق و اشتیاقی بی نهایت نقش بسته است.
در بین راه صدایی می آید. صدا از خرابه است. بیماری نالان افتاده است. کنارش می نشیند. سر فقیر را به دامن می گیرد؛ چه می خواهی ای برادرم؟ ناله کنان گفت: اگر می شود انار بدهید هوس انار کرده ام. انار را به دونیم می کند. دانه دانه انار را به کام مرد می گذارد . می خواهد برخیزد که مرد می گوید : ای برادر اگر می شود آن نیم دیگر هم بدهید. بسیار تشنه ام و این انار بسیار آبدار است. لبخندی می زند و دانه دانه آن نیم دیگر را هم در دهان مرد می گذارد. از خرابه بیرون می آید. نگران است. با چه رویی بروم خانه؟ این تنها خواسته ی او بود، نتوانستم اجابت کنم؟ آهی می کشد. شرمگین پا به خانه می گذارد که زهرا را خندان می بیند با طبقی پر از انارهای زیبا و بزرگ که برق می زنند. زهرا لبخند بر لب دارد، می گوید: ممنونم علی جان! هم اینک دو نفر آمدند و این را دادند و گفتند این از سوی شویت پسر ابی طالب است.
منبع: مجله آشنا
مجموعه کاملی از ادعیه و زیارات (ویژه موبایل)
مجموعه تصویری داستانهای شگفت ویژه موبایل
مجموعه نرم افزارهای سونی اریكسون
------------------------------------
نرم افزار كامپیوتر
نرم افزارهای کاربردی
نرم افزارهای اینترنت
نرم افزارهای سرگرمی وبازی
نرم افزارهای بهینه سازی
