تبلیغات
امام حسن مجتبی علیه السلام - مطالب داستانها وحکایت های اموزنده
۸۷۵۰خواستگاری گنجشك
نظرات |

خواستگاری گنجشك     
 
مورچه‌ای، پیامبر خدا، حضرت سلیمان(ع) را موعظه كرد و آن وقتی بود كه مورچه روی سینة سلیمان(ع) آمد در حالی كه حضرتش خوابیده بود، سلیمان مورچه را گرفته به دور انداخت. مورچه گفت: ای پیامبر خدا این صولت از چیست؟ چرا مرا پرت كردی،‌ مگر نمی‌دانی تو در برابر پادشاهی قدرتمند قرار می‌گیری كه حقّ مظلوم را از ظالم می‌ستاند؟
حضرت سلیمان از این گفتة مور به حالت غش درآمد و پس از افاقه،‌ به مورچه فرمود: از من بگذر. مورچه گفت: نمی‌گذرم مگر به سه شرط؛ 1. هیچ‌گاه سائل و فقیر را از دربارت رد نكنی، 2. بدون جهت صحیح نخندی و خنده‌ای كه از روی غفلت و بی‌فكری باشد نداشته باشی. 3. اینكه مقام و موقعیت و دربانان مانع بین تو و مردمی كه به تو كاری دارند نشود، سلیمان گفت: قبول كردم و چنین كنم و مورچه، سلیمان را بخشید.1

خواستگاری گنجشك
روایت شده كه روزی حضرت سلیمان گنجشك نری را دید كه دور گنجشك ماده‌ای می‌گردد، حضرت به اصحاب فرمود: می‌دانید چه می‌گوید؟2 گفتند: یا نبی‌الله، چه می‌گوید؟ فرمود: از او خواستگاری می‌كند كه همسر و عیال او باشد و می‌گوید همسر من باش و در هر یك از قصرها و كاخ‌های شام كه بخواهی تو را منزل دهم، حضرت فرمود قصرهای دمشق همه از سنگ است، برای این گنجشك ممكن نیست آنجا لانه بسازد و مسكن گزیند لكن هر خواستگاری، دروغگو است3 (وقتی برای ازدواج می‌رود در باغ سبز نشان می‌دهد و خلاف می‌گوید تا به هدف كه ازدواج و اعمال غریزة جنسی است برسد).

گنجشك مدعی و بساط سلیمان
حضرت سلیمان گنجشكی را دید كه با همسرش اختلاف پیدا كرده بود. گنجشك ماده گوش به حرف و خواستة شوهرش نمی‌داد. گنجشك نر می‌گفت: چرا تسلیم خواستة من نمی‌شوی و شب‌بخیر و روزبخیر مرا جوابگو نیستی4 و حال آنكه من قدرتی دارم كه اگر بخواهم با منقارم قبة سلیمان را می‌گیرم و در دریا می‌اندازم. این گفت‌وگو را سلیمان‌بن داود شنید و خندید و آن دو گنجشك را صدا زد و آمدند و به گنجشك نر فرمود: تو توان این كار را داری كه با منقارت دستگاه مرا گرفته در دریا بیندازی؟ گفت: نه یا رسول‌الله، ولی گاهی مرد باید در مقابل زن یك قدرتی از خود نشان دهد. اظهار عظمت و بزرگی كند، كه زن گوش به حرف او بدهد و دیگر اینكه یا نبی‌الله ما عاشقیم، عاشق را به حرف‌هایی كه مقابل معشوقه دارد نباید ملامت كرد. حضرت سلیمان به گنجشك ماده فرمود: چرا خودت را در اختیار او نمی‌گذاری و گوش به حرف او نمی‌دهی، او كه تو را دوست دارد؟ گفت: یا نبی‌الله او دوست و عاشق من نیست ادعا می‌كند و دروغ می‌گوید. چون او دوست دیگری هم دارد. اگر مرا دوست دارد نباید به غیر از من نظر داشته باشد. این حرف گنجشك ماده اثر عمیقی در سلیمان گذارد و گریة شدیدی كرد و چهل روز از مردم كناره گرفت و از خدا می‌خواست كه قلب و دلش را تنها ظرف محبت خود قرار دهد و عشق و محبت دیگری در او نباشد.5

ماهنامه موعود شماره 73

پی‌نوشت‌ها:
1. حدائق الانس، ج1، ص562.
2. از این عبارت استفاده می‌شود كه منطق طیر را دیگران هم می‌توانند با او آشنا باشند كه می‌فرماید می‌دانید چه می‌گوید.
3. سفینة البحار. محدّث قمی، ج 2. كلمة عصفر ـ عصفور یعنی گنجشك به ضم العین و الانثی عصفورة، گنجشك نر دارای لحیه و ریش سیاه است مثل آدم و گاومیش و خروس.
4. گنجشك عشق عجیبی به همسر و بچه‌های خود دارد و زیاد با همسرش نزدیكی دارد شاید 100 مرتبه در ساعت، لذا عمر او كوتاه است و بیشتر گنجشك‌ها بیش از یك سال عمر نمی‌كنند (سفینةالحار، ج2، كلمة عصفور).
5. سفینةالبحار، ج 2، كلمة عصفور.



:: مرتبط با: داستانها وحکایت های اموزنده ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/03/15
زمان : 04:06 ق.ظ
۸۷۴۹یك جرعه كوثر
نظرات |

یك جرعه كوثر     

مهدی خلیلیان
فاطمه جان! آمدنت را به خاطر می‌آورم؛ تو را از بهشت آورده بودند. یادت می‌آید؟!
پدر، چهل روز هجران دید؛ راست می‌گویم، فاطمه جان! از خلوتِ «حرا» بپرس! و مادر، چقدر رنج كشید از زخم‌زبان‌های زنان قریش و بنی‌هاشم! و «مریم» آمد؛ «آسیه» و «ساره» هم بودند؛ و همه این‌ها فقط به خاطر تو بود.
تو آمدی و تا واپسین روزهای زندگیِ مادر، با او بودی. آن روزهای تلخ اسارت را به خاطر داری؟ چشم‌های مادر، سنگین شده بود و تو در كنارش بودی. انگار تو مادر بودی و او فرزند! همان‌سان كه «مادر پدر» نیز شدی و مادر فقط چند روز پیش از آزادی، پرواز كرد!
چقدر رنج كشیدی فاطمه جان! پیش از هجرت... و چقدر محجوب بودی، آن‌گاه كه به خانه علی(ع) رفتی.
و تو ـ هیچ گاه ـ از او چیزی نخواستی.1

فاطمه جان! آمدنت را به خاطر می‌آورم؛ تو را از بهشت آورده بودند. یادت می‌آید؟!
پدر، چهل روز هجران دید؛ راست می‌گویم، فاطمه جان! از خلوتِ «حرا» بپرس! و مادر، چقدر رنج كشید از زخم‌زبان‌های زنان قریش و بنی‌هاشم! و «مریم» آمد؛ «آسیه» و «ساره» هم بودند؛ و همه این‌ها فقط به خاطر تو بود.
تو آمدی و تا واپسین روزهای زندگیِ مادر، با او بودی. آن روزهای تلخ اسارت را به خاطر داری؟ چشم‌های مادر، سنگین شده بود و تو در كنارش بودی. انگار تو مادر بودی و او فرزند! همان‌سان كه «مادر پدر» نیز شدی و مادر فقط چند روز پیش از آزادی، پرواز كرد!
چقدر رنج كشیدی فاطمه جان! پیش از هجرت... و چقدر محجوب بودی، آن‌گاه كه به خانه علی(ع) رفتی.
و تو ـ هیچ گاه ـ از او چیزی نخواستی.1
چقدر مظلوم بودی!
و چقدر مظلوم بودی و علی از تو هم، مظلوم‌تر.
و آن‌گاه كه پدر، در بسترِ ارتحال افتاد، قلبت شكست.
هیچ‌وقت، تو را چنین غمگین ندیده بودم.
پدر كه گریه‌هایت را دید، در آغوشت كشید؛ هر چند خود نیز می‌گریست! راستی! نگفتی پدر، برایت چه گفت؟
چه زود او را فراموش كردند و حرف‌هایش را! چه زود، تو را خشمگین كردند و خدا را.2
آمده بودند تا علی را ببرند. یادت می‌آید؟ هر چند، به یاد آوردنش نیز قلبم را می‌آزارد. هر چند، هیچ‌كس نمی‌خواهد تو را به یاد بیاورد، اما من شهادت می‌دهم خون تو را و كودك نیامده‌ات را و «فضّه» نیز با من همزبانی خواهد كرد آغوش گرم و خونینت را.
تمام مظلومیت، در چشم‌های علی(ع) جمع شده بود و ریسمان، فریاد را در گلویش می‌شكست.
دیگر وقت نشستن نبود. انگار پیامبر بود كه برخاست و از پس پرده ـ در مسجد مدینه ـ سخن گفت؛ برآشفت و تو ـ دیگر ـ هیچ نگفتی؛ هر چند كودكانت را در برابر دیدگان اشك‌بارِ علی(ع) در آغوش گرفتی؛ هر چند علی(ع) 30 سال، تنها شد؛ هر چند...
محمدصورت و علی‌هیبت
زهرا(س)، بهار رسالت را در آستین داشت و گلاب ولایت از دیدگانش فرو می‌چكید.
مرد آفرین بانویی كه طنین فریادش، بت‌خانه‌ها را در هم می‌شكست و دستان سبز و مهربانش، بوسه‌گاه همیشه پدر گشت.
خدایش از گُل و آیینه و لبخند آفرید، تا آفریدگانش، یازده گُل سُرخش ببویند. بهشتی سیرتی كه محمد صورت بود و علی هیبت.
«ام ابیها»ی عشق؛ زنده‌ترین زنان و روح مسیحای زمین و زمان كه سكّان شفاعت را در روز حشر، به او سپرده‌اند. روزی كه هر فریادگری، چشم به فریادرسی دوخته و دست التجا به دامنش می‌زند، تا از هول رستاخیز، رها گردد؛ كه ناگهان، آفتاب عشق، تابیدن می‌گیرد.3
ارمغان «هل‌أتی»
نام بلند و با شكوهت از ازل تا ابد، در فرهنگ آفریدگار ثبت است و القابت تا هماره برای مردان و زنان، نمود وارستگی، ایستادگی، صبر، عفت، نجابت، و ... همه نیكی‌ها و زیبایی‌هاست.4
ای مادر آیینه و لبخند، اسوه وقار، قبله دل‌ها، ضریح گمشده، شكوه تاریخ، زینت هستی، آبروی عشق، شفیع شفیعان، سرچشمه رحمت، بانوی قیامت، عصمت ناب، شكسته استوار، ارمغان «هل‌أتی»، سرو باغ محمد مصطفی(ص)، الفبای امامت، الهه ایثار، زهره زهرا! محبت انفاق در راه خدای مهربان و تلاوت قرآن را نصیب دل‌هامان گردان5 و از سر احسان، ما را به كاروان شیعیان‌تان برسان.6

پی‌نوشت‌ها:
1. «ای علی! من از پروردگارم، شرم دارم چیزی از تو در خواست كنم كه توان برآوردن آن را نداشته باشی.»؛ ر.ك: علامه مجلسی، بحارالانوار، ج 43، ص 59
2.  «به یقین، خداوند، با خشم فاطمه به خشم می‌آید و با خرسندی‌اش خشنود می‌گردد»؛ از پیامبر اكرم(ص)؛ ر.ك: مجلسی، همان، ج 43، ص 320.
3. «آن‌ گاه كه در روز قیامت، برانگیخته شوم، گناه‌كاران امت پیامبر اسلام را، شفاعت خواهم كرد.» ر.ك: احقاق الحق، ج 19، ص 129.
4. امام مهدی ـ روحی فداء ـ فرمود: «دختر رسول خدا(فاطمه) برای من سرمشقی نیكوست.» ر.ك: طوسی، الغیبة، ص 286.
5. حضرت فاطمه(س): «از دنیای شما، محبت سه چیز در دل من نهاده شد: تلاوت قرآن، نگاه به چهرة پیامبر و انفاق در راه خدا.»؛ ر.ك: نهج‌الحیاة، حدیث 164.
6. حضرت فاطمه(س): «اگر به آن چه فرمانت می‌دهیم، عمل كنی و از آن چه بر حذر می‌داریم، دوری كنی، از شیعیان مایی؛ در غیر این صورت، هرگز!» ر.ك: مجلسی، همان، ج 68، ص 155.

ماهنامه موعود شماره 76
 



:: مرتبط با: داستانها وحکایت های اموزنده ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/03/15
زمان : 03:06 ق.ظ
۸۷۴۸سرباز امام زمان(ع)
نظرات |

سرباز امام زمان(ع)     


در یكی از روزهای گرم تابستان سال 66 كه یگان ما در غرب سرپل ذهاب مستقر بود، همراه تعدادی از بچه‌ها، برای انجام عملیات شناسایی به اطراف رودخانة الوند رفتیم. پس از انجام مأموریت، به سمت بنة یگان حركت كردیم. وقتی به تپة مشرف به یگان رسیدیم، ستونی از خودروهای تانك‌بر را كه در جادة خاكی مجاور یگان در حركت بودند، مشاهده كردیم. این امر تعجب ما را برانگیخت. هیچ كس حرفی نمی‌زد. شور و حال بچه‌های یگان و بعضی شواهد، نوید عملیات جدیدی را می‌داد طولی نكشید كه فرمان حركت صادر شد. به سرعت مقصدی كه هنوز برایمان نامعلوم بود به راه افتادیم. در میان راه اطلاع یافتیم كه دشمن بعثی از محور میمك اقدام به تك كرده است. ساعتی بعد به منطقة عملیاتی رسیدیم اما به خاطر آتش پر حجم مزدوران بعثی نتوانستیم تانك‌ها را به منطقة درگیری برسانیم لذا تانك‌ها را در منطقه‌ای پیاده كردیم و منتظر رسیدن بقیة بچه‌ها شدیم. وقتی بقیة بچه‌ها به ما ملحق شدند با اولین تانك به سوی منطقة درگیری حركت كردیم و پس از بالا رفتن از یال میمك به نیروهای خودی پیوستیم. گرمای سوزان منطقه و ساعت‌های درگیری، بچه‌ها را كاملاً خسته كرده بود. با این حال به محض مشاهدة اولین تانك، بچه‌ها نیرو و توان مضاعف یافتند و فریاد شادی سردادند. دیگر درنگ جایز نبود لذا به سرعت به سكوی تیراندازی حركت كردم و پس از شناسایی هدف‌ها شروع به تیراندازی نمودم.
طولی نكشید كه تانك‌های دیگر نیز وارد معركة كارزار شدند. بچه‌ها بی‌وقفه تلاش می‌كردند و عزمشان را جزم نموده بودند تا به هر نحو، مناطق اشغال شده، خصوصاً تپة شهدا را از مزدوران بعثی بازپس گیرند. آتش دشمن بعثی نیز هر لحظه شدت بیشتری می‌یافت. با وجود آن كه نیروهای تازه نفس زیادی به یاری ما شتافته بودند، اما هنوز تصرف هدف‌ها میسر نشده بود و درگیری سختی در این چند روز داشتیم.
یك روز بعد ازظهر، همراه تعدادی از دوستان كنار تانك ایستاده بودیم و به سخنان فرمانده عملیاتی كه برای بالا بردن روحیة پرسنل سخن می‌گفت، گوش می‌دادیم. در همین بین جوانی خوش‌سیما با لباسی كه مشخص نبود ارتشی است یا بسیجی، از جادة خاكی كنار یگان بالا آمد و به جمع بچه‌ها پیوست. او پارچة سبز رنگی بر پیشانی خود بسته بود و با سن‌ّ كمی كه داشت در میان سایرین جلب توجه می‌نمود. به محض این كه چشم فرمانده عملیات به وی افتاد، او را صدا زد و پرسید: « از كدام واحد هستی و این جا چه كار می‌كنی؟» نوجوان خوش سیما نیز با ادب و در كمال متانت و خون‌سردی پاسخ داد: «من سرباز امام زمانم و آمده‌ام تا تپة شهدا را آزاد كنم». بعد هم به سوی خط مقد‌ّم به راه افتاد. فرماندة عملیات نیز هر چه كرد نتوانست مانع رفتن او بشود. نوجوان هم چنان رفت تا از نظر ما ناپدید شد. حدود 2 ساعت از ماجرا گذشته بود كه ناگهان از طریق بی‌سیم به فرماندهی اعلام شد كه دشمن سركوب شده و اقدام به عقب‌نشینی نموده و تپة شهدا نیز به تصرف نیروهای اسلام درآمده است. بچه‌ها از خوشحالی سر از پا نمی‌شناختند و یكدیگر را در آغوش می‌گرفتند. نیم ساعت پس از كسب این پیروزی با حیرت مشاهده كردیم كه همان جوان خوش‌سیما از سوی خط مقدم به طرف ما می‌آید. هیچ كس باور نمی‌كرد كه از میان آتش پر حجم و سنگین دشمن بعثی، جان سالم به در برده باشد.
همة بچه‌ها ساكت و خاموش به او چشم دوخته بودند و او بی‌توجه به اطرافش به سمت نفربر فرماندهی می‌رفت و خطاب به فرمانده علمیات گفت: «تپة شهدا را آزاد كردم» و بدون معطّلی از آن جا دور شد و از آن پس دیگر كسی او را ندید.

پی‌نوشت‌ها:
٭ برگرفته از: دلاوران حاج عمران، به نقل از استوار زرهی علی‌اكبر علی‌احمدی

 

ماهنامه موعود شماره 73



:: مرتبط با: داستانها وحکایت های اموزنده ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/03/15
زمان : 03:06 ق.ظ
۸۷۴۷نقطه ته خط
نظرات |

نقطه ته خط     

8. «آنان كه رفتند، كاری حسینی كردند، و آنان كه ماندند باید كاری زینبی كنند».
و هنوز چشم آزاد مردان عالم به كاروانی دوخته شده كه زینب سالار آن است. هنوز آوای امیر(ع) از دل تاریخ به گوش می‌رسد. زینب با همة حیای فاطمی خود، نگاهی به بی‌حیاترین مردم روزگار خود می‌كند، و رو به نامردترین انسان تاریخ، مردانه فریاد می‌زند:
«چه انتظاری است از فرزند آن جگرخواری كه جگر پاكان را به دندان كشید و گوشتش از خون شهیدان روییده است؟»
و با آرامشی حكیمانه، و وقاری آسمانی، همة رؤیاهای شیطانی یزید را پنبه می‌كند و می‌گوید:
«و اگر چه روزگار، مرا با تو هم گفتار كرد، ولی من هم چنان تو را حقیر می‌بینم و سرزنشت می‌كنم و توبیخ كردن تو را واجب می‌دانم».
اربعین هم‌نشینی با زینب (س) است كه با تمام وجود ایستاد. اربعین همراهی با حضرت امام سجاد(ع) است كه خورشید امامت را تا ابد تابان نگه داشت.
9. نمی‌دانم این چهارشنبه با چهارشنبه‌های دیگر چه تفاوتی دارد؟چهارشنبه‌سوری را می‌گویم. مثلاً چه اتفاقی باید با این ترقه‌ها و آتش‌بازی در زندگی ما بیفتد كه بدون آن ممكن نیست. نمی‌دانم این یادگاری از كجا آمده است؟ آیا ریشة آتش‌پرستی دارد، یا نیایشی به جا مانده از تاریخ گذشتگان است؟
البتّه این روزها عادت شده كه به هر بهانه‌ای جشن بگیریم و قیمت‌های زیادی برای این سوردادن‌ها و سورگرفتن‌ها بپردازیم. واقعاً بهانه‌ای بهتر از آتش‌بازی و بزرگ داشت چهارشنبة آخر سال برای شادی و خوش‌گذرانی پیدا نمی‌شود؟ آیا این همه هزینه كردن آیین «چهارشنبه سوری» عاقلانه است؟ چه چیزی در برابر این هیاهو، و حادثه‌آفرینی‌ها به دست می‌آوریم؟ لابد سلامتی و شادكامی سال آینده را. خوش به حالمان!
10. وقتی دوباره به این پروندة 365 روزه نگاه می‌كنم، حس غریبی به من دست می‌دهد. حسی آمیخته به افسوس و سرزنش. افسوس از این كه ساعت‌های زیادی از لحظة تحویل سال، یعنی دوشنبه ساعت 21 و 55 دقیقه و 35 ثانیه، فرصت داشتم تا نقشه بكشم و این نقشه‌ها را عملی كنم. روزهایی كه مثل ابر و باد گذشت و دوباره بر نمی‌گردد.
خودم را سرزنش ‌می‌كنم. پسرجان تو چقدر از این روزها را به راحتی آب خوردن، یا حتی راحت‌تر از آن آب كردی. به آیینه كه نگاه كنی می‌فهمی كه من چه می‌گویم. در این 365 روز، گویی تو مانند زمین، پس از گردش كامل به دور خورشید، در همان نقطة صفر ایستاده‌ای و خم به ابرو نمی‌آوری كه روی یك دایرة بسته حركت كرده‌ای. در این مدّت با شتاب و سرعت بالایی هم رفته‌ای، امّا دریغ از این كه یك گام به جلو برداشته‌ باشی؟
ترسیده‌ام. از این همه یكنواختی دلم می‌گیرد.سال 1385 هم پرونده‌اش بسته شده است و من مانده‌ام و هزاركار نكرده. هزار تصمیم كه در صندوقچة اسرارم مدفون شده است. هزار جرقة سرنوشت ساز كه هیچ گاه در زندگی من زده نشد و خاطراتش با افسوس و حسرت زیر خاكستر باقی ماند.
11. مسلمانی من و تو هم مثال زدنی است. خدا و پیامبر (ص) و اهل بیت را یك شعار می‌كنیم و قاب می‌گیریم. بدون این كه فكر كنیم باید خدا در زندگی ما جریان پیدا كند. رفتار پیامبر (ص) در وجود ما سایه بیندازد یا بوی اهل بیت تن و جان ما را جلا دهد.
سال «وجدان اخلاقی، انضباط اجتماعی»، سال «امیرالمومنین(ع)، سال «عز‌ّت و افتخار حسینی»، و سال «پیامبر اعظم (ص)».
این رسم مباركی است كه هر سال را با چنین نام‌های ارزشمندی زینت می‌دهیم. گویی این ادارات و سازمان‌های فرهنگی منتظر اعلام چنین نام‌هایی هستند كه فردایش یك همایش برگزار كنند. چند بار نوشته بر در و دیوارها نصب كنند و ابتدای هر سخنرانی كه دارند برای تبر‌ك، نامی از آن ببرند.
ولی آیا گامی برای فهمیدن و عمل كردن و زنده كردن یاد و نام پیامبر اعظم(ص) برداشته‌ایم؟ آیا در روزهای سال پیامبر اعظم(ص) اخلاق و رفتار او را تمرین كرده‌ایم؟ آیا نشانه‌ای از نیكی‌ها و زیبایی‌های او بر پیشانی ما نقش بسته است؟ آثا مهر و دوستی، صفا و صداقت، ایمان و عبادت ما نسبت به گذشته تغییر كرده است؟
به هر حال سال پیامبر اعظم تمام شده و كارنامة یك سالة ما تهیه شده است. چه نمره‌ای به خودمان می‌دهیم؟ آیا این كارنامه مُهر قبولی پایش خورده یا ...؟ قضاوت به عهدة خودتان!
یا حق

 

ماهنامه موعود شماره 73



:: مرتبط با: داستانها وحکایت های اموزنده ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/03/15
زمان : 03:06 ق.ظ
۸۷۴۶دیدار یار غایب
نظرات | ادامه مطلب...

دیدار یار غایب     
بار اوّلش نبود كه به نداری و پیسی می‌خورد. هر بار هم كه این‌طور می‌شد با هر زحمت و جست و خیزی كه بود، خودش را بالا می‌كشید و یك جوری خلاصه رفع و رجوع می‌كرد. حتّی سر جهیزیّة تنها دخترش كه در حدّ وسع و توانش، وسایلی را دست و پا كرده بود و نگذاشته بود، آب در دل عیالش محبوبه تكان بخورد. امّا این بار كمی فرق می‌كرد.


 سن و سالی از او گذشته بود. خودش هم اگر چیزی نمی‌گفت، موهای جوگندمی و چین و چروك‌های روی پیشانی و گوشة چشم‌هایش از عبورِ گذشت سال‌های پر از سختی، ردّی ممتد بر جای گذاشته بود.



:: مرتبط با: داستانها وحکایت های اموزنده ,
نویسنده : عظیم جان آبادی
تاریخ : 1387/03/15
زمان : 03:06 ق.ظ
 

 




.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.